
.....روزي روزگاري شاهي بود بيکار ومردم آزار. يک روز براي تفريح و خوش گذراني اعلام کرد: هرکس بتواند دروغي بگويد که من باور نکنم دخترم را به عقد او در مي آورم!از وقتي اين خبر در آن سرزمين دهان به دهان گشت، همه دروغ سازان از پيرو جوان به سوي قصر سرازير شدند.آنها به حضور شاه مي رسيدند و با آب وتاب دروغ خود را تعريف مي کردند. ولي شاه آن را باور مي کرد و مي گفت: چيزي نيست. من اين دروغ را باور مي کنم، خب ممکن است چنين چيزي اتفاق بيفتد.در اين ميان مرد زيرکي براي آنکه شاه دروغ دوست را سرجايش بنشاند، گف...
ادامه مطلب